به عمل بر می آید

 

ایرانیان باستان ، که پیرو آیین زرتشتی بودند، به شدّت با رها کردن دنیا، تنبلی و سستی مبارزه می‌کردند و این رفتارها را مذموم می‌پنداشتند. «این آیین بر خلاف بسیاری از مکاتب اندیشه گرای هندو در بر دارنده‌ی اخلاق عملی است… مختار بودن هرکس بخش بنیادین از دین زرتشتی است… اعتقاد به سرنوشت مقدّر و آن چه در آیین زروان مورد توجّه است، در اخلاق زرتشتی ناپسند است»تن زندان روح و خاستگاه گناه نیست و سرانجام مادّه و روح به وحدت آرمانی دست می‌یابند . زهد و کناره گیری از جهان گناه است و وظیفه‌ی مردمان افزایش آفرینش نیک از طریق کشاورزی، پیشه وری و ازدواج است. تجرّد و سقط جنین و همجنس گرایی به شدّت مذموم است و وظیفه‌ی مردمان تندرستی است. «در آیین زرتشتی فرمانبرداری نه خصوصیّتی انفعالی، که نیرویی پویا و پیروزمند در نبرد با شر است. » “خروس” پیک سروش و پاسدار شب است که به هنگام سپیده دم آواز خوانده ، به مردم می‌گوید:«برخیزید، نماز بهترین راستی بگزارید و به دیوها نفرین فرستید وگرنه “بوشیاستا” بر شما چیره شود و گیتی را دوباره به خواب می‌برد. »به عقیده‌ی ایرانیان«زمین خوش بخت در درجه‌ی سوم زمینی است که در آن مرد پارسا به تلاش و آبادانی می‌پردازد و جایی بایر را آبادان و خرّم و سرسبز و بارور می‌نماید».......

شهریار

 

پادشاهان از دیرباز نزد مردم جایگاه خاصّی داشتند. این امر تقدّس و در براخی موارد مقام خداوندی را برای آن‌ها به همراه داشته است. ایرانیان نیز فرمان پادشاهان را مانند یک دستور دینی می‌پنداشتند. زیرا او را برگزیده و مورد توجّه خدایان و در دوره‌های بعدی به نوعی فرزند خدا می‌پنداشتند. از دیدگاه آنان فرمان برداری از شهریار و شناخت دین بهی (زرتشتی) دو عاملی است که در شکست شر کاربرد دارد. شهریار اراده‌ی خدا را در زمین به اجرا در می‌آورد. شاهان سلوکی که جانشینان اسکندر و حامل فرهنگ بیگانه بودند، خود را شوهر آناهیتا می‌پنداشتند و به معابد به چشم منبع درآمد نگاه می‌کردند. این فرهنگ در طی سال‌ها در دربار ایران نفوذ کرد تا جایی که در دوران ساسانیان که دین برای نخستین بار پا به عرصه‌ی حکومت گذاشت پادشاهان خود را در جایگاه نیمه خدایی قرار دادند. در نقش برجسته‌های به جا مانده از این دوره ، پادشاهان تاجی را که نماد یکی از خدایان بود، بر سر می‌گذاشتند. در نقش برجسته‌ای واقع در “نقش‌رستم”، “اردشیر اول” را می‌بینیم که تاج شهریاری را از اورمزد دریافت می‌کند. کالبد اردشیر در این نقش برجسته هم‌اندازه‌ی اورمزد است. اردشیر در مقابل اورمزد زانو نزده و تاج او نیز بالاتر از تاج اورمزد است. امّا قبل از حمله‌ی اسکندر چنین چیزهایی دیده نمی‌شود . شهریاران این دوره‌‌ها «در بسیاری از کتیبه‌های خویش، خود را منتسب به اهوره‌مزدا می‌دانند . این اهوره مزداست که شهریاری را بدانان تفویض می‌کند و قدرت آنان و سرزمین آن‌ها از اهوره مزداست و با این همه این شهریار است که اراده‌ی خدا را در زمین به اجرا در می‌آورد. “داریوش” در کتیبه‌ای در شوش می‌گوید که او چونان خدا رفتار می‌کند و هم اوست که همانند خدا جهان را “فرشه” و اعتلا می‌بخشد:”من به توفیق اهوره مزدا این کار را انجام دادم، آن چه انجام دادم در نظر همه‌ی جهان فرشه و عالی است”». در کتیبه‌ای دیگر از زبان “خشایارشا” می‌خوانیم:”من همه‌ی معابد دیوان را ویران و با فروتنی اهوره مزدا و اشه را پرستش می‌کنم. 
 

طایفه مکوندی

مکوند قومی به بلندای تاریخ و به سرافرازی بختیاری است ... مکوندیها صدها سال مرزبان ایل بختیاری بوده و هستند ... سرزمین این طایفه بزرگ از یک سو با ایل بهمئی و از سوی دیگر با اعراب همسایگی دیرینه دارد . 
این قوم که در منطقه به خوشنامی و حسن رفتار معروفیت دارند در هشتاد کیلومتری شرق اهواز و در سایه صبحگاهی کوهساران آسماری و کوهپایه های مکوند و مابین دو شهر نفتی مسجد سلیمان و هفتکل به زیبایی روزگار می گذرانند . بعداز کمتر از یکصد و پنجاه سال پیش که خان بختیاری قسمتی از خاک مکوند در هفتکل (طوف سفید یا دشت بهار) را به مهاجران قشقایی داد ، ترکهای قشقایی نیز به یکی از همسایگان غربی این طایفه تبدیل شدند . 

طایفه مکوند که در جنوب خود رامهرمز، در شرق باغملک ، در غرب هفتکل و اهواز و در شمال خود مسجدسلیمان را دارد از دهستان میداود در باغملک تا دهستان (بخش ) گلگیر در مسجد سلیمان گستردگی داشته و به دلیل همجواری با راه ارتباطی و شرکتی هفتکل به مسجد سلیمان دهها سال زود تر از دیگر روستاها و مناطق رشد کرده و به تعالی نزدیک شد. بعداز کشف نفت در سال هزار و دویست و هشتاد و هفت در سرزمینهای بختیاری و بعداز آن طایفه مکوند که صدها سال کلانتری و حکومت بختیاری در منطقه جانکی را بعهده داشت خیلی زود جذب شرکت نفت شده و در رده های مختلف این شرکت مشغول به فعالیت شدند واکنون که یکصد سال از کشف نفت می گذردنیز تعداد مکوندیهای شاغل در این غول نفتی جهان بیشتر از دیگر طوایف بختیاری است .

مکوندیها که از ایل چارلنگ بختیاری هستند دارای گویش خاصی می باشند که در منطقه هفتکل به گویش مکوند شهرت دارد و جالب است بدانید که اکثر مردم ساکن در هفتکل (از ایلات ، طوایف و گویشهای مختلف) نیز معمولا از این گویش برای ارتباط با دیگر طوایف استفاده کرده و گویش مکوند به گویش عمومی هفتکل تبدیل شده است.

کودکان مکوندی به دلیل نزدیکی به دو شهر نفتی هفتکل و مسجد سلیمان و بهره مندی از امکانات شرکت نفت جذب مدارس تازه تاسیس این شرکت شده و به سرعت مدارج علمی را پشت سر نهاده و در کوتاه مدتی از حیث دانش آموختگی نیز سرآمد دیگران شدند .

بدلیل کلانتری مکوندیها در منطقه ،این طایفه همواره دوشا دوش ایل بزرگ بختیاری از سرحدات ایران پاسداری کرده و در جنگهای مختلف شرکت داشتند و می گویند در کشور گشایی نادر شاه و فتح کابل و هندوستان نیز مردانی از این طایفه جز سرداران سپاه ایران بودند که پس از بازگشت از جنگ درشمال شرقی ایران ماندگار شدند و اکنون نیز عده ی زیادی از طایفه مکوند با عنوان مکوندی در این خطه از ایران از سرزمین مادری دور افتاده اما به زیبایی روزگار می گذرانند.

مکوندیها علاوه بر سکونت گسترده در شهرهای هفتکل و مسجدسلیمان تعداد زیادی از ایشان از قدیم تا کنون در مناطق مختلف شوشتر ساکن هستند که گویششان با گویش سرزمین مادری متفاوت اما رفتار، پندار و گفتارشان همانند همتبارانشان در سرزمین مادری نیکو است

 

در ادامه مطلب درباره گمار مطلب زدم


ادامه نوشته

ابتکارات شیخ بهایی

اختراعات وابتکارات شیخ بهای اصفهانی

۱- تقسیم آب زاینده رود

نخستین کار جالب او تقسیم صحیح و طریقهٔ مهندسی آب زاینده رود به محله ها و باغات شهر اصفهان بود . او با محاسبهٔ دقیق و به دست آوردن آمار بارندگی مناطق مختلف اصفهان ، حومه و کوهستان های اطراف و همچنین سرچشمهٔ زاینده رود ، طرح دقیق نهر ها و شیب و عرض جویبار ها و سهم استفادهٔ آب هر باغ و محله و منزل ، به اختلاف چندین سالهٔ مردم این منطقه پایان داد .

این منطقه تا قبل از تقسیم آب همیشه در حال نزاع و جنگ و خونریزی قبیله ای برای تقسیم آب بود و با این کار شیخ بهایی ، این گرفتاری برای همیشه حل شد . شیخ بهایی طرز تقسیم بندی جریان آب زاینده رود را با توجه به محاسبات خیلی دقیق به ۳۳ سهم تقسیم نمود که هر سهم معادل ۵ شبانه روز قسمتی از آب رودخانه است که باید آب موجود در رودخانه به هر محله سرازیر شود که امروزه با نصب دستگاه های مختلف آب سنج ها ، در نقاط زاینده رود به   همان نتیجه رسیده اند که او در ۴۲۰ سال قبل رسیده بود .

۲- ساخت مسجد چهارباغ روی لجنزار

کار مهم دیگر شیخ بهایی بنای مسجد مشهور چهارباغ است که چون در مسیر یکی از کانال های آب زاینده رود قرار داشت و امکان نداشت که روی آن همه لجن و آب ، ساختمان عظیم و سنگی ساخته شود و ساختمان ، با خطر ریزش مواجه می شد ، شیخ بهایی دست به ابتکار جالبی زد . شیخ برای انجام این کار پیشنهاد کرد که ابتدا ، مقدار زیادی زغال چوب به ضخامت ۲ متر در سرتاسر پی ساختمان پخش کنند و پس از کوبیدن زغال در کف پی ها روی آن را با ساروج و شفته پر کرده و پی های ساختمان را روی ساروج و شفته ، قرار دهند .

از آن جا که هر چه ملات ، بیشتر پا بخورد ، چسبندگی گل بهتر شده و خوب عمل می آید از این لحاظ به دستور شیخ بهایی ابتکاری برای هر چه بیشتر پا زدن گل ها به کار برده شد که ملات بنای مسجد هر روز زیر پای مردم و کودکان اهل اصفهان بلاوقفه پا بخورد و با هم مخلوط شود .

ابتکار شیخ بهایی این بود که دستور داد هر روز صبح چند سکه طلا را در خاک ملات ها بریزند و سپس گل درست کنند و به مردم اطلاع دهند که بیایند و سکه ها را برای خود بیابند . مردم ، گروه گروه گل ملات ها را از صبح لگدمال کرده و تا غروب ، تعدادی سکه برای خود پیدا می کردند و با این روش گل ملات ها کاملاً عمل می آمد ؛ یعنی همین کاری که امروزه هم برای گل خاک رس کاشی سازی با ماشین های مکانیکی مخلوط کن انجام می گیرد  (البته امروزه ، این بنا به مدرسهٔ چهارباغ ، مشهور است).

روش ساخت گل مخصوص شیخ بهایی برای بنای ساختمان های عظیم روی مرداب ها و لجنزارها ، بعد ها مورد توجه اروپاییان قرار گرفت و آن ها هم برای ساختن ساختمان های خود از این روش جالب استفاده  کردند و ساختمان های عظیم خود را با این روش ساختند و هنوز هم در بعضی از نقاط به همین روش عمل می کنند .

۳- گرمابهٔ شیخ بهایی

ماجرای این حمام و گرم نگه داشتن آب آن ، با یک شمع ، به رازی حل نشدنی در تاریخ تبدیل شده بود که با کنکاش های پی در پی بالأخره راز این حمام ۳۰۰ ساله کشف شد .

شیخ بهایی با استفاده از طلا که رسانایی بالا و در انتقال گرما نقش مؤثری دارد ، منبع این حمام را ساخت و به دلیل استفاده از طلا و جلوگیری از سرقت آن ، راز ساخت آن را پنهان نگه داشت . یکی دیگر از کارهای شیخ بهایی ساختن گرمابه ای است که به احتمال نزدیک به یقین از روی ایدهٔ شمع خودکار احمدبن موسی بن شاکر خراسانی ساخته شده است .

تأمین مایع سوخت ، در زمان شیخ بهایی با یک لولهٔ زیرزمینی به عصار خانهٔ جنب حمام وصل شده بود و با تولید روغن های کرچک ، کنجد و روغن های سوختی دیگر که در محل مذکور روغن کشی می شده ، تأمین می گردید .

روی شمع مذکور ظرف لگن مسی بوده که حجم آبی را برابر با ۳ و یا ۴ سطل گنجایش داشته و مرتباً در شبانه روز گرم بوده و آب آن برای کسانی که از شستشو فراغت یافته و سربینهٔ حمام قسمت خروجی نزدیک در کار گذاشته و جاسازی کرده بودند . دستگاه مذکور را حدوداً اواخر حکومت زندیه از زیر زمین بیرون آوردند و به خارج از ایران منتقل کردند . تقریباً کار این دستگاه شبیه آبگرمکن های گازیِ دیواری است که آب را سریع گرم می کند .

ابداع شهر نجف آباد

در دورهٔ صفوی شهر نجف آباد با طرح شیخ بهایی و به پیشنهاد او به عنوان یک شهر جدید احداث شده است . در مورد انگیزهٔ ایجاد شهر نجف آباد نظرات مختلفی وجود دارد و مشهور ترین این نظرات این است که ، نذورات و عایدات موقوفات منطقهٔ اصفهان ، با کاروانی از اصفهان به سوی نجف اشرف می رفت که پس از پیمودن ۲۵ کیلومتر از حرکت باز ایستاد و دیگر پیش نرفت . شیخ بهایی چاره را در این دید که با اذن شاه عباس ، محمولات شتران را هزینهٔ بنای شهری کنند به نام نجف آباد .

راجر سیوری در کتاب خود می نویسد: «شاه عباس و طراح اصلی او شیخ بهایی با ایجاد شبکه های کامل آبیاری و ارتباطی و بنیان نهادن شهر بازرگانی و پررونق نجف آباد در ۲۵ کیلومتری غرب اصفهان برای تهیهٔ آذوقهٔ شهر (اصفهان) زیربنای زراعی استواری برای پایتخت جدید فراهم آورد .

سابقهٔ تهیهٔ مایحتاج خوراکی اصفهانی ها مانند: گوشت ، میوه و لبنیات از نجف آباد که اکنون نیز کم و بیش دیده می شود ، این نظر را تأیید می کند . نجف آباد نقشهٔ معماری و شهرسازی پیشرفته ای دارد که گفته می شود نقشهٔ اصلی آن از سوی شیخ بهایی ترسیم شده است و در موزهٔ شهر لیسبون پایتخت پرتغال نگهداری می شود .

شیخ بهایی در رشتهٔ ریاضیات و هندسه هم اختراعات جالبی دارد . تاریخ نگاران نان سنگک و حلواشکری را نیز از اختراعات وی می دانند.

تاریخچه و تمدن باستانی خوزستان - سوزیانا

نام خوزستان بر حسب کتیبه های مختلفی است که با اشکال گوناگون خطاب شده است . در دوره هخامنشیان در فهرست شهرهای ایران که به زبانهای یونانی - عیلامی - پارسی باستانی و بابلی از خوزستان به نام اواجیه - اوازیه - آواز - اوازن - هوج - خوج - سوز - هوز و . . . نامیده شده است . پس از اسلام خوز نامیده شد و به خوزستان که محل زندگی خوزی هاست مشهور شد . 

مقدسی جغرافی دان ( ص  404) گفته است خوزستان از طرف کوهستان شامل شوشتر و بعد جندیشاپور و پس از آن عسکرمکرم و سپس اهواز و دورق است . در معجم البلدان یاقوت و زکریای قزوینی در آثار البلاد خوزستان یکی از مهم ترین شهرهای ایران نامیده شده است . که تاریخی بس کهن دارد .

حمزه اصفهانی از زبان ابن مقفع گفته است : زبان خوزی زبان پادشاه با محارم خود بوده و از دید نزدیکی به لهجه لری - شوشتری - دزفولی و پارسی بسیار نزدیک است .

مقدسی گوید : در سرزمین ایرانیان زبانی فصیحتر از خوزستانی ها نیست زیرا واژه های پارسی را به بمفردات عربی می آمیزند و قابل درک است .

یاقوت حموی از زبان ابوزید بلخی میگوید : مردم خوزستان هم پارسی می دانند و هم عربی و با خودشان به خوزی سخن میگویند که نه عبرانی است و نه سریانی .

 

ریشه و قومیت های موجود در خوزستان به شرح زیر است :

مهم ترین اقوام خوزستانی ایلامیها هستند که دولتی مقتدر و بزرگ داشته اند

کیسیها از اقوام خوزستانی است که استرابون و هرودوت نام خوزستان را مشتق شده از این قوم می دانند

پراتاکینها که به گفته استرابون جغرافی دان مشهور در خوزستان به زارعت و دامداری مشغولند

اوکسیها که به گفته استرابون در کوهستانهای خوزستان زندگی میکنند

صابیان که به گفته ابن ندیم و یاقوت حموی در خوزستان و عراق زندگی میکرده اند و به ستاره پرستی مشغول بوده اند .

هزاران یونانی در دوره هخامنشی پس از اسارت به خوزستان برده شدند و آنجا سکنی گزیدند و حاضر به برگشت به یونان نشده اند

هندیان که به گفته حمزه اصفهانی بهرام گور عده ای زیادی از آنان را برای شاد کردن مردم ایران به ایران کوچ داده بود تا در شهرهای مختلف سکنی گزینند و به شاد کردن مردم بپردازند

قبایل عرب که به خوزستان کوچ کرده اند . در کتاب ملکم جلد دوم ص  207  آمده است برخی اعراب از بیابانهای عربستان به کردستان و خراسان ایران کوچ کرده اند و سکنی گزیده اند . اعرابی دیگر به بلخ و بخارا و افغانستان رفته اند و زندگی میکنند . در قم و کاشان نیز عده ای خود را عرب میدانند . بنا به نظر هتوم - شیندلر اعراب ایران بیش از  60  هزار خانوار می باشند . که عده شان بیش از  400  هزار نفر می باشد که پس از لشگر کشی های تازیان در سال  641  پس از میلاد به مناطق بهتر کوچ کرده اند .

ادامه نوشته

امشاسپندان،خدایان بحث برانگیز دین زرتشت

زرتشت از هفت نمودخدا یا موجود که به خواست خدا آفریده شده اند، سخن می‌گوید. این هفت تن از این قراراندسپنته مینو یا روح آفرینندگی اهورامزدا

  1. وهومنه یا اندیشه‌ی نیک، (بهمن) که پاسدار حیوانات و مشاور خداست. او هر روز گزارشی از کردار ، گفتار و اندیشه‌ی مردمان می‌آورد. از این تصویر‌پردازی مشخص می‌شود که از طریق اندیشه‌ی نیک است که می‌توان به خدا رسید.
  2. اَشه یا راستی (اردیبهشت) نماینده‌ی قانون ایزدی و نظم اخلاقی در جهان است. مانع شکنجه و آزار بیش از حدّ دیوان و بدکاران می‌شود. پاسدار آتش و دشمن او ایندره یعنی روح ارتداد در انسان است.
  3. خشتره ویریه یا شهریاری مطلوب (شهریور) پاسدار فلزات و نماد توانایی، شکوه و قدرت خداوند است. اورمزد به کمک او پاداش و مکافات اخروی را مشخص می‌سازد.
  4. ارمیتی یا اخلاص (سپندارمذ) پاسدار زمین. نمود محبّت و بردباری اهورامزدا است. آبادی زمین موجب خشنودی اوست.
  5. هوروتات یا کمال(خرداد)پاسدار آب
  6. امرتات یا جاودانگی (مرداد)پاسدار گیاهان. این دو امشاسپند نمود آرمان‌های توانمندی هستند.

بعد‌ها به جای سپنته‌مینو، “سروشه” (فرمانبرداری) قرار می‌گیرد. او منتقل کننده‌ی همه نیایش‌ها به بهشت است. او نخستین کسی است که گات‌ها را زمزمه و دعاها را نثار اهورامزدا می‌کند.این هفت تن همان‌طور که از نام و صفات آن‌ها مشخص است، در واقع هفت نمود، صفت یا تجلّی اهورامزدا در جهان اند و در عین حال راه‌هایی برای نزدیک شدن انسان به خدا هستند. این مطلب از جای‌جای گات‌ها مشخّص است:«ای اهورا،از راه راستی و اندیشه‌ی نیک،به وی نیرو و توانایی ارزانی دار،تا خانمان آباد و رامش پدید آورد.ای مزدا،من او را برترین آفریده‌‌ی تو می‌شناسم[۲]» انسان‌ها با اندیشه و نیّت نیک، راستی و اخلاص در فرمان‌برداری از اهورامزدا و فرمانروایی درست بر خویشتن، می‌توانند به کمال و جاودانگی برسند و در نهایت با روح آفریننده یکی شوند. «این امشاسپندان جلوه‌هایی خدایی هستند که انسان در پیروی آنان رهرو راستی یا حقیقت و با خدا همراه می‌شود»[۳]«ای اهورامزدا،بهترین گفتار‌ها و کردارها را به من بیاموز تابا اندیشه‌ی نیک و با پاکی و راستی،تو را بشناسم،و با شهریاری و با خواست خود،و در پرتو راستی،زندگی را برای من تازه گردان. »[۴]در قسمت‌های متأخّر اوستا این‌ها دختران و پسران اهورامزدا نامیده می‌شوند؛ امّا همان‌طور که گفتیم خصوصیات فرزند را دارا نیستند. زرتشت در گات‌ها آن‌ها را آفریده‌های اهورامزدا می داند:«اینک سخن می‌دارم،از آنچه در زندگی بهترین است،و آن را در پرتو راستی دریافته ام:مزدا آفریدگار راستی است،مزدا سرچشمه‌ی اندیشه نیک،و اندیشه‌ی نیک برای کوشش است.مزدا پروردگار پارسایی ،و پارسایی مایه‌ی نیکوکاری است.و مزدای از همه چیز آگاه را ،نمی‌توان فریفت. [۵]»پس این امشاسپندان را نمی‌توان فرزندان اهورامزدا یا مانعی برای قدرت مطلق او به حساب آورد. حتّی نمی‌توان آن‌ها را به عنوان خدایانی مستقل از اهورامزدا تصوّر کرد. در فروردین یشت به صراحت می‌آید که اهورامزدا از ترکیب امشاسپندان تجلّی می‌یابد. این امشاسپندان هر یک پاسدار بخشی از طبیعت هستند که مانند دیگر خدایان، یعنی آناهیتا، میترا ، اتر و… تنها در حیطه‌ی قدرت و اراده‌ی اهورامزدا، مانند فرشتگان در ادیان الهی، انجام وظیفه می‌کنند.

انتقاد شاهنامه

 

به نام و نیروی و یاری دادار اورمزد ریومند فرهمند و به نام خداوندگار زبان پارسی فردوسی بزرگ و به خوشنودگی امشه سپندگان و تندرستی و دیر زیوشی بهدینان مزدیسنان و همگی نیکان و با درود بر شما سروران گرامی.

چندی پیش در تارنگار آرسته و پربار دوست گرامی ام آقای محمد شجاعی نسیم شرق آگاه شدم که سرودین ( شاعر ) بزرگ کشورمان احمد شاملو در یک سخنرانی تمام فرهنگ و ارزش های ایران را زیر سوال برده است. جای بسی تاسف است که کمونیست ها و توده ای ها توانستند اینگونه مغز هایی را اسیر خود کنند و از آنان برای رسیدن به آرمان های خود بهره ببرند. نخست از شما دوستان خواهش می کنم تا متن این سخنرانی را از اینجا بخوانید. سپس این نقد را از دیده بگذرانید. در این نوشتار با یاری از اندیشه های استاد جلیل دوستخواه در کتاب گران سنگ « حماسه ایران ، یادمانی از فراسوی هزاره ها » روشنگری خواهیم داشت درباره آنچه شاملو در سخنرانی اش و نوشته های پیامد آن در اشاره به درونمایه شاهنامه گفته و نوشته است.     

احمد شاملو با تجزیه و تحلیلی خام بر این باور بود که می تواند از شهرت خویش بهره ببرد و جوانان را یک شبه به سوی نظام کمونیستی هدایت کند. سخنرانی برکلی در  1990  در واقع تیر آخر او برای تحول در جامعه ایرانی و گردش به سوی مارکسیسم بود . او مانند سوسیالیستهای دیگر می دانست دو بنیاد اساسی در جوامع مانع رشد و ظهور مارکسیسم می شود. نخست سهش ( حس ) میهن پرستی و دوم مذهب. با نگاهی به آن سخنرانی در می یابید او هر دوبخش را هدف قرار داد. بدین گونه که اول با تجزیه و روشنگری بر دوران پیش از اسلام وبازگویی اندیشه های دیاکونوف (از بخش فرهنگی سوسیالیست های روسیه ) تمام تاریخ شاهنشاهی ایران از کوروش بزرگ تا آخر را رد و همه آنها را مشنگ و ملنگ می نامد و خداوندگار میهن پرستی و زبان پارسی جاوید نام فرزانه توس فردوسی بزرگ را هم با همان روشنگری حرامزاده می نامد. نیز همو موسیقی سنتی را عرعر خری می داند که در چاه تاریخ پیچیده و به گوش ما رسیده است!!!!! مذهب را هم در سخنرانی خود به مسخره می گیرد که کاری به آن ندارم.

تلاش شاملو در آستانه برگزاری کنگره هزاره فردوسی در ایران  برای رستاخیز فرهنگی بی نتیجه ماند. همان سال  سازمان جهانی یونسکو در یک اقدام جالب آن سال را به نام فرزانه توس فردوسی بزرگ نام گذاری کرد و داغی همیشگی بر پیشانی مخالفین او چسباند!

اکنون که با گوشه از چهره ی رازگونه احمد شاملو آشنا شدیم نقدی بر گفتار شرم آور او در برکلی خواهیم داشت.

در  پاسخ بدین پرسش شاملو که « می گوید چه کنیم. دست به ترکیب هیچ چیزی نزنیم . به ترکیب هیچ چیز نظر انتقادی نیندازیم که اهل دل نازک و شکنننده اند و تا گفتی غوره سردی شان می کند؟ » می گویم : نقد باید روشمند و استوار بر پایه های پژوهشی فراگیر و سنجیده باشد. هنگامی که سخنی نا بررسیده و ناپژوهیده دستاویز نقل قولی خود ساخته شود پژوهشی نادرست است و ناگزیر برآیندی جز انکار و نفی ارزش ها ندارد.

او یک استوره کهن هندو - ایرانی را که ریشه ها و بنیاد های آن از ریگ ودا تا اوستا گسترده است و دگردیسه یی از آن با زبان و بیان ساختار حماسه ای در شاهنامه آمده است را داستانی درباری و ساخته و پرداخته ی زورمندان و چیره دسـتان انـگـاشـتــه و « آژی دهاک سه کلی سه پوزه ی سه چشم » استوره را یک رهایی بخش و نو آور اجتماعی دانسته و چهره ی درخشان آزاده ایی چون کاوه را همتای شعبان بی مخ پشتیبان دربار و یاور شاهان خود کامه شمرده است.

او با آوردن دو بیت ساختگی و افزوده شده به گونه جداگانه نه در گذر داستان را نمونه می آورد و جستار بد آموزی شاهنامه و زن ستیزی فردوسی را پیش می کشد و شتابزده  بر کرسی داوری می نشیند  که : « در شاهنامه زن و اژدها هر دو ناپاک به قلم میروند و لایق فرو رفتن در خاک شمرده می شوند و هر سگی به سد زن و آنهم نه هر زن از خدا بی خبر به طور دقیق به سد زن پارسا ترجیح داده می شود. »

 

میپرسم : او از کدام شاهنامه سخن می گوید؟؟!! شاهنامه فردوسی یا شاهنامه ای که هر که خواست بنا به گرایش های مذهبی یا سیاسی خود چندین بیت را بر آن افزود.

آیا زن در سروده ها و آموزش های فردوسی به راستی همان است که در آن بیـت های « یاوه و شرم آور » از او سخن به میان آمده است ؟؟ یا فرانک یا سیندخت یا رودابه یا گردآفرید و منیژه و دیگران با آنهمه برازندگی و شایستگی و دلیری و مهرورزی و از خود گذشتگی و بزرگی در شاهنامه نیستند؟؟

هر گاه فردوسی به راستی بر این باور مسخره بود که زن همچون اژدهاست و او را باید در خاک کرد و سگی بر سد زن پارسا برتری دارد چگونه می توانست این همه زنان سزاوار و نیک منش را در گستره حماسه ی خویش جان بخشد و به پهنه ی تاریخ فرهنگ این مرز و بوم بیاورد؟؟ پس آن فرهیخته بانو ی مهربان کیست که در « شبی چون شبه روی شسته به قیر » شاعر سراسیمه از خاموشی مرگبار را با آوردن شمع و می و نار و ترنج و بهی و با چنگ نوازی و می گساری رامش می بخشد و داستانی دلپذیر از روزگاران کهن را بر او می خواند. می دانیم که زن بزرگوار فردوسی با زبان پهلوی و آشنایی داشته و با ترجمه نسک پهلوی کمک بزرگی به فردوسی کرده است و این حماسه جاویدان را که امروز به نام فردوسی می شناسیم به حق باید حماسه فردوسی و بانوی بزرگ منش او دانست.

فردوسی اندیشه ور و خرد ستای در وصف زنان نه تنها روی و موی پیکر و بالا و دیدار و آرایش و زیور آنها را به زیبایی و برازندگی می ستاید بلکه اندیشه و خرد آنان را نیز ارج می گزارد و از والا منشی و فرخندگی شان سخن می گوید :

خردمند مام فریدون چو دید       که بر جفت او بر چنان بر رسید

فرانک بد نامش و فرخنده بود       به مهر فریدون دل آگنده بود

 

 

آیا کاربرد واژه های و ترکیب های و عنوان هایی چون  « فئودال » و « ابوالقاسم خان » و « کلک  زن » و « حرامزاده » و « گربز » برای شاعر و سنخور آزاده و آزرمگین و نیک منشی چون حکیم فرزانه توس و انگاشت هایی از گونه ی « لومپین بی سر و پا » !!!! یا « خائن به منافع طبقاتی خویش » و « شعبان بی مخ » در توصیف کاوه آهنگر کاری است درست و سزاوار و برازنده ی کسی چون او؟؟!!

آیا اگر امروز کسی درباره زندگی و شعر خود شاملو واژه ها و تعبیر ها و عنوان هایی چون « بوژوا » یا « خرده بورژوا » یا « احمد آقا » یا  « آمیرزا احد » را به کار برد یـا او را « از هنرمندان وابسته به دربار پهلوی » و کسی که « کعبه ی آمال خود را در غرب جست و جو می کند » لقب دهد از این لجن پراکنی های بی شرمانه آزرده خاطر نمی شود؟؟!!

او شاهنامه را کتاب و ستایش نامه ی شاهان می داند. این دیگر نیاز به دلیل و برهان آوردن و سوگند خوردن ندارد که شاهنامه بر خلاف نامش کتاب شاهان نیست. زیرا نخست در آن از بد کنشی ها و نابخردی پادشاهانی چون کاووس و افراسیاب و گشتاسپ و ضحاک سخن رفته است. نیز میدانیم که شاهنامه آیینه ی فرهنگ و اخلاق ایرانی در فراسوی هزاره هاست. این نگاه جانب دارانه و نکوهیده و نابخرادانه ای است که شاهنامه را « تاج نامه » یا « ستایش نامه شاهان » بدانیم. در داستان رستم و سهراب داریم :

تهمتن بر آشفت با شهریار      که چندین مدار آتش اندر کنار !

همه کارت از یکدیگر بدترست       ترا شهریاری نه اندر خورست

چه خشم آورد؟ شاه کاووس کسیت؟     چرا دست یازد به من توس کیست؟

زمین بنده و رخش گاه من است       نگین گرز و مغفر کلاه من است

به هر سخن شاهنامه یادگاری است ارجمند و ارزش آن بر بخردان پویشده نیست. اگر چه مارکسیست و کومونیست از بین رفتند ولی ایران جاوید خواهد ماند.

فرجامید به خشنودی اهورا مزدا. پاینده و جاوید باد ایران.

شادی و رامش نیاکان ایران زمین و فردوسی بزرگ.

ایدون باد. ایدون تر باد.

                                                                                       نقد یا نفی شاهنامه - انتقادی از شاملو

                                                                                                                  یکشنبه  26  شهریور1385  ساعت

 

سلسله پیشدادیان: افسانه یا واقعیت؟

نخستین دودمان فرمانروا در تاریخ اساطیرى و حماسى ایران زمین «پیشدادیان» بودند. پیشداد به معنى «اولین کسى که قانون آورده است». در شاهنامه فردوسى نخستین پادشاه پیشدادى «گیومرث» (کیومرث) (کیومرس) بود که در متون اوستایى و باستانى نخستین انسان آریایى و اولین فرمانروا بوده و مطابق متون اساطیرى بعد از اسلام نخستین مرد کیومرث و نخستین زن «مردیانه» بود. بعد از او به ترتیب هوشنگ و جمشید به جهاندارى مى رسند. ضحاک تازى بعد از آنکه جمشید را شکست مى دهد، مدتى بر ایران حکومت مى کند و فرزندان جمشید را اسیر مى نماید.... 

ancient  133920 سلسله پيشداديان: افسانه يا واقعيت؟ | تاریخ ما Tarikhema.ir

نخستین دودمان فرمانروا در تاریخ اساطیرى و حماسى ایران زمین «پیشدادیان» بودند. پیشداد به معنى «اولین کسى که قانون آورده است». در شاهنامه فردوسى نخستین پادشاه پیشدادى «گیومرث» (کیومرث) (کیومرس) بود که در متون اوستایى و باستانى نخستین انسان آریایى و اولین فرمانروا بوده و مطابق متون اساطیرى بعد از اسلام نخستین مرد کیومرث و نخستین زن «مردیانه» بود. بعد از او به ترتیب هوشنگ و جمشید به جهاندارى مى رسند. ضحاک تازى بعد از آنکه جمشید را شکست مى دهد، مدتى بر ایران حکومت مى کند و فرزندان جمشید را اسیر مى نماید. اما دچار قیام کاوه آهنگر و فریدون مى شود. بعد از زندانى شدن ضحاک در دماوندکوه، فریدون، منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب به فرمانروایى و سردارى مى رسند. بعد از زوال پیشدادیان یکى از نوادگان منوچهر به نام کیقباد به کمک رستم قهرمان داستان هاى حماسى ایران، فرمانروایى خاندان کیان را پایه ریزى مى کند.

•کیومرث

طبق متون اوستایى او آدم ابوالبشر است و اولین انسانى است که از «» (داناى بزرگ) که خداوند یکتا است اطاعت کرد. مورخین اسلامى او را گلشاه لقب داده اند که به معنى فرمانرواى کوهستان است. در ادبیات بعد از اسلام او را نخستین کشورگشا معرفى کرده اند. نخستین بزرگى که کشور گشود- سرپادشاهان کیومرث بود. فردوسى درباره او مى گوید: کیومرث چون ابتدا در کوه اقامت داشت پلنگینه (پوست پلنگ) مى پوشید و در اشعارش مى گوید: کیومرث شد بر جهان کدخداى _ نخستین به کوه اندرون ساخت جاى سر تخت و بختش برآمد ز کوه _پلنگینه پوشید خود با گروه. مى گویند بنیاد شهرسازى از او است. شهر هاى اسطخر، دماوند و بلخ را او بنا کرد. چون فرزندش سیامک به دست دیوان کشته شد، بعد از مرگ کیومرث پادشاهى به نوه اش «هوشنگ» رسید.

•هوشنگ

هوشنگ در اوستا «هائو شیانگها» ذکر شده. بعضى از مورخین او را اولین پیشداد (اولین قانونگذار) معرفى مى کنند، زیرا بر هفت اقلیم فرمانروایى مى کرد. درباره معنى اسم او اختلاف است. فردوسى هوشنگ را برگرفته از هوش و فرهنگ مى داند و در این باره مى گوید: گرانمایه را نام هوشنگ بود _ تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود
زبان شناسان باستانى و شرق شناسان اروپایى «هائو شیانگها» را به معنى «فراهم سازنده منازل خوب» آورده اند، چون او بود که شهر هاى شوش و بابل را بنیاد نهاد. در زمان او آهن و آتش کشف شد و ابزار هاى جنگى آهنى فراهم آمد. فردوسى در باب کشف آتش مى گوید که هنگام پرتاب سنگ براى کشتن مار آن سنگ به سنگ دیگرى برخورد کرد و اخگرى پدید آمد.
فروغى پدید آمد از هر دو سنگ _ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ. چون تهیه آتش براى زندگى مشکل بود، به دستور هوشنگ آتشکده هایى در فارس، آذربایجان و خراسان برپا کردند تا مردم بتوانند، آتش آماده از آن بردارند. داستان هوشنگ درباره کشف آتش نشان مى دهد که ایرانیان آتش پرست نبوده اند ولى آتش را از جهت روشنایى و گرمى بخشیدن به زندگى آدمیان حفظ مى کردند و سعى در نگهدارى آن داشتند.به انگیزه کشف آهن در دهم بهمن جشن سده را برپا مى داشت، یعنى زمانى که پنجاه شب و پنجاه روز تا اول بهار (عید نوروز) باقى بود. فردوسى درباره جشن سده مى گوید:ز هوشنگ ماند این سده یادگار _ بسى باد چون او دگر شهریار /در زمان او مردم توانستند که از پوست حیوانات لباس تهیه نمایند.

•تهمورث دیوبند

سومین پادشاه پیشدادى تهمورث (طهمورث) است به معنى دلیر ملقب به «زیناوند» به معنى دارنده سلاح و زین. در تاریخ طبرى و مروج الذهب مسعودى آمده است که در زمان او بودا در هند ظهور کرد. او بت پرستى را برانداخت و چون بر دیوان مازندران غلبه کرد، دیوان به او سواد خواندن و نوشتن آموختند لذا به آنان امان داد. در زمان او مردم ریسندگى و بافندگى آموختند.

ancient  rostamvaezhdeha1 367x273 custom سلسله پيشداديان: افسانه يا واقعيت؟ | تاریخ ما Tarikhema.ir
رستم دستان از پهلوانان دوران پیشدادیان که در شاهنامه از او به تفصیل نام برده شده


•جمشید


جمشید فرزند تهمورث چون رویش مانند «شید» (خورشید) مى درخشید به جمشید به معنى درخشنده معروف شد. او نیز مانند فرمانروایان قبلى پیشدادى از «فره ایزدى» (تائید الهى) و پشتیبانى «» برخوردار بود. طبق روایات فردوسى زمانى که طول روز و شب برابر شد (اول فروردین) را نوروز نامید و جشن نوروز را برپاى داشت، در دوره حکمرانى او انواع سلاح هاى آهنى ساخته شد.تهیه انواع لباس از ریسیدن نخ هاى پنبه اى، ابریشمى و پشمى رواج یافت. سنگ هاى گران بها از معادن استخراج گردید. دارو ها و عطریات متفاوت شناخته شد. فن پزشکى به اعلا درجه در آن زمان رسید. در ساختمان سازى انقلابى روى نمود چون دیوان مازندران ساختن خشت و آجر و نحوه به کارگیرى گچ و سنگ را به آریایى ها آموختند. از این رهگذر قصر هاى باشکوه در ایران بنا گردید. مردم به چهار طبقه تقسیم شدند. ۱- آموزیان (دانشمندان و دینداران.) ۲- نیساریان (سپاهیان و لشکریان). ۳- نسودیان (برزگران) ۴- آهنوخوشان (پیشه وران). جام جم (جام گیتى نما) که به وسیله آن جمشید مى توانست وقایع هفت اقلیم را در آن ببیند، در زمان او بود، این جام بعد ها به کیخسرو و دارا رسید. اما زمانى رسید که جمشید از باده قدرت سرمست شد و طورى کبر و غرور بر او چیره شد که خود را جهان آفرین خواند و مورد قهر الهى قرار گرفت و ضحاک تازى را بر او چیره ساخت.
از این جهت بود که فردوسى طوسى گوید:

شما را ز من هوش و جان در تن است _ به من نگرود هرکه اهریمن است/گر ایدون که دانید من کردم این _ مرا خواند باید جهان آفرین/زمانى که در جام جهان بین هر چه را که اراده مى کرد، مى دید غرورش زیادتر شد:/پس آن جام برکف نهاد و بدید _ در او هفت کشور همى بنگرید.ضحاک جمشید را کشت و دو خواهر او به نام هاى «شهرناز» و«ارنواز» اسیر کرد و سپس به زنى گرفت. بعد از آنکه کاوه و فریدون قیام کردند و ضحاک را در دماوندکوه به بند کشیدند، فریدون از نژاد جمشید به حکمرانى ایران رسید.


•قیام کاوه و جهاندارى فریدون


هنگامى که ضحاک براى خوراک مار هاى روى شانه هایش همه فرزندان کاوه آهنگر را قربانى کرده بود و فقط یک فرزند براى کاوه مانده بود و پیش شاه ستمکارى چون ضحاک گفت (یکى بى زبان مرد آهنگرم _ ز شاه آتش آید همى بر سرم). شاه توجهى نکرد و کاوه چون آهنگر بود پیشبند چرمى خود را که از پوست شیر بود بر فراز چوبى برافراشت و از آن پس به عنوان «درفش» (پرچم) از آن سود جست. مردم به دور کاوه و درفش او گرد آمدند به طورى که بر سپاه ضحاک پیروزى یافت و ضحاک متوارى شد و از ایران خارج شد و از دجله گذشت تا از خشم ایرانیان در امان بماند. کاوه با قیام خود خواست که «فریدون» فرزند «آبتین» را که از نژاد جمشید بود به فرمانروایى ایران انتخاب نماید. لذا فریدون به تعقیب ضحاک پرداخت (به اروندرود اندر آورد روى _ چنان چون بود مرد دیهیم جوى)
(اگر پهلوانى ندانى زبان _ به تازى تو اروند را دجله خوان) فریدون خود را به سرزمین تازیان رسانید ضحاک را دستگیر و او را در دماوندکوه زنجیر کرد. در داستان کاوه و فریدون چیزى که مهم است، ایجاد پرچم ایران است، چون کاوه در تاریخ اساطیرى ایران با درفش خود حماسه آفرید و ضحاک عرب را شکست داد و به دست فریدون که از نژاد ایرانى بود در دماوند کوه زندانى نمود. از آن زمان به بعد پرچمى که او ساخته بود به «درفش کاویان» معروف شد. کاوه کسى است که سرداران ایران به درفش او تیمن مى جستند.
ابومنصور ثعالبى مورخ قرن پنجم در باب این درفش عین روایت فردوسى را آورده و گفته است: «فریدون پس از آسودگى از کار ضحاک چرم کاوه را به جواهر بیاراست و درفش کاویان نامید.» فریدون فرزند آبتین که مادرش فرانک بود، دوره دوم جهاندارى پیشدادیان را آغاز کرد و بعد از او مهم ترین زمامداران پیشدادى عبارت بودند از منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب. فریدون چون در مهرماه بر ضحاک غلبه کرد و بر تخت نشست آن روز را عید و جشن آن روز را مهرگان خواندند.


•تقسیم سرزمین فریدون بین فرزندانش


فریدون در زمان جهاندارى اش کشورش را بین پسرانش به شرح زیر تقسیم کرد تا با خیال آسوده بتواند به بندگى اهورامزدا (خداى یگانه) بپردازد. ایران را به «ایرج» داد، توران (ترکستان) را به «تور» و شام و روم را به «سلم» سپرد. چون ایران از ترکستان و شام آباد تر بود سلم و تور بر ضد ایرج متحد شدند و در جریان جنگى ایرج را کشتند و جنازه او را پیش پدر فرستادند. فردوسى در این باب مى گوید:(نهفته چو بیرون کشید از نهان /به سه بخش کرد آفریدون جهان)(یکى روم و خاور دگر ترک و چین/سوم دشت گردان و ایران زمین )(نخستین به سلم اندرون بنگرید /همه روم و خاور مر او را گزید)(دگر تور را داد توران زمین /ورا کرد سالار ترکان و چین)و زان پس چو نوبت به ایرج رسید / مر او را پدرشهر ایران گزید)در زمان پادشاهى منوچهر براى پایان دادن به اختلاف مرزى بین ایران و توران مقرر شد که آرش کمانگیر تیرى از مازندران یا از فراز دماوندکوه پرتاب کند و آن تیر هرجا که بر زمین افتاد مرز ایران و توران باشد. در شاهنامه از آرش نامى برده نشده است ولى در متون اوستایى ارخش و در کتاب الکامل ابن اثیر «ایرش» و در منابع دیگر به ویژه تاریخ طبرى «ارشش با تیر» و در مجمل التاریخ والقصص «آرش شواتیر» آمده است. در دانشنامه ادب فارسى بخش آسیاى میانه به سرپرستى حسن انوشه بعد از آن که همه روایات تاریخى و اسطوره ها را در کنار هم مى گذارد به این نتیجه مى رسد که افراسیاب پادشاه توران با منوچهر فرمانرواى ایران قرار گذاشتند، تیرى که از فراز البرزکوه (دماوندکوه) به سمت مرز توران پرتاب گردد، مرز ایران و توران را تعیین کند. آرش بر بالاى قله دماوند رفت و با آن که مى دانست پس از پرتاب تیر جان از کالبد او خارج مى شود، تیر را پرتاب کرد. این تیر از بامداد تا نیم روز برفت و در کنار جیحون بر درخت گردویى فرود آمد و مرز ایران و توران معین شد. در بیشتر منابع اسلامى جاى فرود آمدن تیر را مرو نوشته اند و محل پرتاب آن را آمل، سارى، تبرستان نوشته اند و در منابع اسلامى سیزدهم تیر (تیرروز) را روز پرتاب تیر قید کرده اند.عاقبت «منوچهر» در جنگى سلم و تور را کشت و خود بدون رقیب جانشین فریدون شد.


•ظهور رستم و حوادث پهلوانى بعد از آن


منوچهر سردارى داشت به نام «سام» که امیر زابلستان و سیستان بود. او پدر زال و جد «رستم» پهلوان نامى ایران است و بخش عمده شاهنامه، دلاورى هاى او را دربرگرفته است. زال زر چون مو هاى سرش سفید بود، سام این طفل سفیدموى را به علت داشتن چنین وضعیتى نپذیرفت و او را به غارى در البرزکوه نهاد. «سیمرغ» او را در آن غار بزرگ کرد، بعد ها سام به البرزکوه رفت و او را با خود به زابلستان آورد و زال در زابلستان با «رودابه» دختر «مهراب» پادشاه کابل ازدواج کرد و در نتیجه این وصلت «رستم» به دنیا آمد. درباره تولد رستم، فردوسى نکته اى را بیان کرده که بسیار مهم است. چون جنین رستم در شکم رودابه بزرگ بود و تولد او مشکل بود، حکیم فردوسى در بخش زاده شدن رستم از سیمرغ چون حکیمى حاذق نام مى برد که دستور مى دهد که ابتدا رودابه را با مى مست گردانند تا بیهوش شود (چون در آن زمان داروى بیهوشى نبود) سپس پهلو را شکافته و رستم را از بطن مادر خارج کنند. این عمل را سزارین مى گویند و معتقدند که ابتدا سزار کنسول رومى به این روش متولد شده است. در صورتى که باید دانست، رستم چند هزار سال قبل از سزار به این روش به دنیا آمده است. در واقع باید عمل سزارین را رستمینه نامید. فردوسى در این باب از توصیه سمیرغ تا تولد رستم را به شعر مى سراید (نخستین به مى ماه را مست کن/ز دل بیم و اندیشه را پست کن)(تو بنگر که بینادل افسون کند/ز پهلوى او بچه بیرون کند)(بیامد یکى موبد چیره دست/مر آن ماهرخ را به مى مست کرد) و اینکه چرا نام نوزاد را رستم گذاشتند این است که وقتى نوزاد به دنیا آمد رودابه گفت از این غم برستم (از این درد راحت شدم) لذا فردوسى مى گوید (به گفتا به رستم غم آمد به سر نهادند رستمش نام پسر)دلاورى هاى رستم از عهد منوچهر تا روزگار بهمن فرزند اسفندیار معروف است. در روزگار کیقباد، کیکاوس و کیخسرو از خود دلاورى ها نشان داد. زمانى که در جست وجوى اسب خود رخش که دزدیده شده بود به شهر سمنگان رسید او تهمینه دختر پاشاه آنجا را به زنى گرفت و از این ازدواج سهراب متولد شد که سرانجام در یک نبرد تن به تن زمانى که رستم نمى دانست با فرزند خویش نبرد مى کند، او را کشت. رستم پس از آن شود تورانى ها را شکست داد. رستم دو برادر داشت به نام هاى «زواره» او در جنگ ها یاور برادر خویش، رستم بود. برادر دیگر شغاد نام داشت که عاقبت رستم را کشت.


•از حکومت نوذر تا گرشاسب و پایان سلسله پیشدادى


طبق روایات فردوسى نوذر فرزند منوچهر چون از رسم پدر سرپیچى کرد، لشکریانش بر او شوریدند و ایران زمین در مقابل توران ضعیف شد و افراسیاب تورانى به ایران لشکر کشید و نوذر را کشت. بعد از مرگ نوذر، زو(زاب) پسر تهماسب به پادشاهى مى رسید. گرشاسب فرزند زو آخرین پادشاه پیشدادى است که مجبور بود همواره جلو سپاه افراسیاب ایستادگى نماید. او آخرین پادشاه پیشدادى است. با مرگ گرشاسب، پیشدادیان منقرض و کیانیان به جهاندارى مى رسند.


•کیانیان و دلاورى هاى رستم


اولین پادشاه کیانى کیقباد است و بعد از او مطابق روایات فردوسى و دیگر مورخین ایران هشت نفر دیگر بر ایران سلطنت کردند و بعد اسکندر به ایران حمله ور مى شود و کیانیان را از میان برمى دارد. از نخستین جهاندار این خاندان که کیقباد است به ترتیب کیکاوس، کیخسرو، لهراسب، گشتاسب، بهمن، هماى، داراب و دارا به پادشاهى رسیدند.کلمه «کى» در اوستا «کوى» (Kavi) آمده که به معنى پادشاه، امیر و فرمانروا است. در شاهنامه فردوسى واژه «کى» به معنى پادشاهان کیانى است. استاد محمدجواد مشکور در کتاب ایران در عهد باستان آورده است که «کیا» لقب پادشاهان مازندران بوده است. هنوز هم در بعضى از شهر هاى مازندران پسوند کیا در آخر نام فامیل افراد دیده مى شود.

ancient  133923 سلسله پيشداديان: افسانه يا واقعيت؟ | تاریخ ما Tarikhema.ir

•کیقباد

او جد کیانیان است. به روایت اوستا از فرزندان منوچهر است. در شاهنامه آمده است که چون تخت پادشاهى از گرشاسب خالى ماند زال نام و نشان کیقباد را که از نسل فریدون بود از موبدان (روحانیون) پرسید. پس رستم را نزد او به البرزکوه فرستاد و کیقباد را به پادشاهى ایران نشانید. فردوسى از قول رستم مى گوید: قباد گزین را ز البرز کوه/ من آورده ام در میان گروه .او شهر استخر را به پایتختى انتخاب کرد. او چهار پسر داشت که از همه بزرگتر کیکاوس بود که بعد از مرگ او به پادشاهى رسید. کیقباد، افراسیاب را شکست داد و در این جنگ ها رستم یاور او بود.

•کیکاوس (کیوس)

بعد از کیقباد، پادشاهى به پسرش «کیکاوس» رسید. کیکاوس قصد فتح مازندران را داشت که ناگهان سرداران و بزرگان ایران مانند طوس، کشواد، گودرز، گیو، گرگین و بهرام به کیکاوس نصیحت کردند. احسان یارشاطر در کتاب برگزیده داستان هاى شاهنامه، فصلى را به پندناپذیرى کیکاوس اختصاص داده و مى نویسد حتى نصیحت زال نیز در او موثر واقع نشد. همه به او گفتند که: سپه را بدان سو نباید کشید/ ز شاهان کس این راى فرخ ندید.فردوسى درباره خودکامگى کیکاوس چنین مى گوید: به رستم چنین گفت گودرز پیر/ که تا کرد مادر مرا سیر شیر، چو کاوس خودکامه اندر جهان/ ندیدم کسى از کهان و مهان، خرد نیست او را نه دین و نه راى/ نه هوشش به جاى است و نه دل به جاى، تو گویى به سرش اندرون مغز نیست/ یک اندیشه او همى نغز نیست.(نگاه کنید به نام کیکاوس در دانشنامه ادب فارسى جلد یکم آسیاى مرکزى به سرپرستى حسن انوشه).کیکاوس نتیجه خودکامگى خود را دید و به مازندران لشکر کشید و اسیر شد. رستم براى آزادى کیکاوس به مازندران شتافت. در این سفر، رستم با «هفت خوان» یا هفت واقعه هولناک دست و پنجه نرم کرد و سرانجام توانست با شکست دیوان مازندران کیکاوس را به ایران زمین بازگرداند و سپس به جنگ افراسیاب رفت و او را شکست داد. رستم در ضمن یکى از سفرهایش به مرز توران مى رفت که با پسر ناشناخته خود «سهراب» روبه رو شد و در نبردى تن به تن او را کشت و چون آگاه شد که سهراب فرزند اوست، زارى ها کرد ولى در عین حال هر دلى را بر ضد رستم به خشم مى آورد، چنانکه فردوسى گوید: یکى داستانى است پر از آب چشم/ دل نازک آید ز رستم به خشم

منابع:
۱- شصت قرن تاریخ و تاجگذارى نوشته خان ملک یزدى، انتشارات بانک ملى ایران، تهران، اول آبان ۱۳۴۶.
۲- دانشنامه ادب فارسى جلد یکم آسیاى مرکزى به سرپرستى حسن انوشه، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى (معاونت امور فرهنگى)، تهران، ۱۳۷۵.
۳- نامه خسروان (نخستین نامه) نوشته جلال الدین میرزا، انتشارات سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، زیر نظر مجید رهنما، تهران ،۱۳۵۵ تجدید نظر شده در ۱۳۶۳.
۴- گزیده داستان هاى شاهنامه، نگارش احسان یارشاطر، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، ۱۳۵۳.
۵- شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسى جلد نخست، از آغاز تا داستان سیاوش به کوشش محمد دبیرسیاتى، چاپ دوم، انتشارات على اکبر علمى، تهران، ۱۳۴۴.
۶- منتخب شاهنامه فردوسى به اهتمام محمد على فروغى با همکارى حبیب یغمائى، ناشر سخن گستر، تهران، ۱۳۸۰.
۷- ایران در عهد باستان، تالیف دکتر محمد جواد مشکور، انتشارات اشرفى، تهران، ۱۳۶۳.
۸- حماسه سرایى در ایران (تحقیق در کیفیت روایات ملى)، دکتر ذبیح الله صفا، چاپ سوم، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۶۱.
۹- گزیده اى از شاهنامه، انتشارات وزارت آموزش و پرورش، نوشته مجید یکتایى، تهران، ۱۳۵۰.
۱۰- دایره المعارف فارسى مصاحب سه جلد، انتشارات امیر کبیر و فرانکلین.

نویسنده :

islamian iran  kaebe ایرانیان باستان به حج میرفته اند ! | تاریخ ما Tarikhema.ir

مسعودی در مروج‌الذهب (جلد یکم، ص۲۸۳ و ۲۸۴)خبری را نقل کرده است که خلاصه آن چنین است:ایرانیان در گذشته به زیارت خانه‌ی خدا در مکه می‌رفتند و بدور آن طواف می کردند.چون هنگامی که ساسان نیای اردشیر بابکان به آنجا می‌رفته بر چاه اسماعیل نیز زمزمه می‌کرده است و ایرانیان دیگر نیز چنین می‌کرده اند، به همین سبب آن چاه را زمزم نامیده‌اند.

مسعودی شعری را هم که در قدیم‌الزمان شاعری در این زمینه سروده است نقل می‌کند:
زمزمت الفرس علی زمزم / و ذاک فی سالفها الاقدام

مسعودی سپس می‌افزاید که: ایرانیان در گذشته اموال و جواهرات هم به کعبه پیشکش می‌داده اند؛ و ساسان ابن بابک دو آهوی زرین و مقداری جواهر، چند شمشیر و طلای بسیار به کعبه هدیه کرده بود که آنها را در چاه زمزم دفن کرده بودند.

همچنین تا چند سال پیش تکه سنگ‌های خردشده از (فرشته آب و پاکی ایرانیان) در کناره حوض زمزم قرار داشت، که در بازسازی جدید محوطه خانه خدا ازمیان رفت.( بازشناسی هویت ایرانی اسلامی، ص ۲۷۵)

در کتاب المعارف و المعاریف آمده است که: پارسیان بدین عقیده که روح هرمز (اهورامزدا) در کعبه حلول نموده، آنرا تقدیس می نمودند و به حج این خانه می آمدند.

دکتر سید جعفر حمیدی در نوشتاری درباره رستم چنین می‌گوید:حکایت رستم در عصر ساسانى در بین مردم عربستان موجود و رایج بوده و حتى در صدر اسلام این داستان و داستانهاى دیگر ایرانى توسط شخصى به نام «نضربن حارث» در مکه روایت مى‏شد.

دکتر رضا مرادی غیاث‌آبادی در تارنمای پژوهش‌های ایرانی چنین می‌نویسند:
ایرانیانِ پیش از اسلام، علاوه بر اینکه هر ساله به طواف کعبه می‌رفته‌اند (مسعودی)، هدایا و پوشش‌هایی را نیز برای کعبه می‌فرستاده‌اند و بازسازی و مرمت آنرا به عهده می‌گرفته‌اند. به‌ویژه که شمار فراوانی از ایرانیان، ساکن شبه ‌جزیره بوده‌اند و به قول محمد بن احمد مَقْدِسی در «احسن التقاسیم» شمار بازرگانان، صنعتکاران و کشتی‌سازان ایرانی در کرانه‌های دریای سرخ به اندازه‌ای فراوان بوده که زبان غالب در آنجا، زبان فارسی بوده است.

ارزقی در «اخبار مکه» از گروه هیربدانی یاد می‌کند که مقیم شهر مکه بوده‌اند. یکی از آنان به نام «مهر» در آنجا خواندن و نوشتن آموزش می‌داده و کوچه‌ای در مکه به نام او کوچهٔ «مهر» نامیده می‌شده است (ارزقی، ص ۴۹۵ و ۵۳۶).

islamian iran  kaebe1 ایرانیان باستان به حج میرفته اند ! | تاریخ ما Tarikhema.ir
جلیل اخوان زنجانی در «رصد و تاریخ گذاری در ایران» (ص ۱۷۸) این گمان را پیش کشیده است که واژه «تازی» دلالت بر اعراب نمی‌کند و منظور از تازیان یا تاجیان/ تاجیکان، ایرانیان ساکن شبه‌جزیره بوده است.

در بارهٔ ساخت کعبه به دست ایرانیان، روایت‌های جالبی از ابوالفرج اصفهانی در «الاغانی» در دست است: او آورده است که ابن مسجع (موسیقیدان بزرگ ایرانی که در شبه‌جزیره به بردگی گرفته شده بود و کسی بود که نغمه‌های موسیقی ایرانی را بر نغمه‌ها و الحان عربی توافق و تطبیق داد) آوازی را به عربی در نزد خواجه خود خواند. خواجه پرسید که این آواز را از که آموختی؟ و ابن مسجع گفته بود که از «ایرانیانی که مشغول ساختن کعبه هستند» (سامی، ص ۴۹۴).

گناه اتش

نویسنده :

در ادبیات و هنر های زیبا غالبا از نام پرومته بعنوان قهرمان در زنجیر نامیده می شود و دارای یک مفهوم فلسفی است و آن روح عصیانگر بشر در برابر قوانین طبیعت است.و کوشش دائمی او برای اینگه از قید و بند هایی که برپای وی بسته شده است.و با نیرو و تلاش و پیکار خود بسوی هدفی عالی که برای خود در نظر گرفته برود.

پرومته سمبل عصیان بشر است در برابر سرنوشت و تقدیر و بطور کلی قوائی است که بر او فرمانروایی می کنند.تلاشها و رنج های او رنجها و تلاشهایی است که آدمیزاد از روز نخست تحمل کرده است و حس لجاجت و آزاد منشی و غرور او که باعث می شود وی زجر و سختی را تحمل کندوولی سر اطاعت در مقابل خدایان مستبد فرود نیاورد.

افسانه پرومته از زمان شورش تیتان ها در برابر خدای خدایان آغاز می شود تیتان ها نخستین خدایان روی زمین بودند اما چون قدرت بیشتر از تیتان ها بود تحت سلطه خدای خدایان در آمدند اما مدتی بعد بر او شوریدند و همه بدست نابود شدند پرومته سرکرده تیتان ها پاپت بود که چهار پسر از کلمین دختر اقیانوس داشت اولین پسر ارب بود که او را روانه دیار تاریکی و وحشت کرد و به او فرمان داد تا آخر دنیا در آنجا بماند دومین فرزندش اطلس را به جبل الطارق تبعید کرد تا برای همیشه بار کره زمین را بر دوش خود نگه دارد و سومی را بدلیل اینکه سهم کمی در عصیان داشت بخشید.

اما یکی از فرزندانش مجازات نشد و به بزم خدایان راه یافت او پرومته بود زیرا پرومته از اول می دانست که برد با است و در جنگ تیتان ها با شرکت نکرد.اما پرومته بجای اینکه عیش و نوش کند و از بودن در المپ لذت ببرد روح عصیانگری و تمرد را در خود تقویت کرد تا اینکه روزی بتواند انتقام خود را از خدایان بگیرد.

پرومته آغاز به آموختن علم و دانش خدایان به نوع بشر کرد تا آنان را رقیب خدایان کند.

god goddess greece  pro پرومته(جمشید)گناه آتش افروزی | تاریخ ما Tarikhema.ir
چرا آتش افروختی؟
آنجا سکوت بود و تاریکی! باید نوری می بود و صدایی!
-آتش افروختن اینجا گناهی است نابخشودنی! تو را پادافرهی شایسته باید! حکم چنین باشد: «به صخره ای زنجیر شوی و هر بامداد عقابی قلب ات از جا به در آوَرَد! زخم، روزی نگذشته بر هم آید و دگر روز از نو با دلیری ِ عقاب گسیخته شود! زین پس تو را قلبی نمانَد که واسطه ی اشتباه شود و این برای ِ تو عین ِ صلاح و درستی باشد!»
حکمی سخت دادی ایزد! قلبی ساده و راستگو، و پادافرهی چنین! ولی نه همیشه رایِ تو باشد! زنجیر گسیخته شود! عقابِ فرومایه ات به تیری پرّان در هم شکند و مرا جاودانگی حاصل آید و … و تو را الوهیت به پایان رسد! **

بعدها افسانه هایی در یونان پدیدار شد که پرومته را سازنده و پدید آورنده نوع بشر معرفی کرد یعنی با کمک آب و خاک و اشکهای چشم خود گل اولین انسان را که در مشرق به آدم لقب گرفت سرشت و قالب خورد آتنا دختر زئوس را در آن دمید و از روح خود در آن سرشت.به هر حال آدمیان و خدایان از روز اول به مساوات بروی زمین در کنار همدیگر زندگی می کردند تا روزی که زئوس این مساوات را بر هم زد و خواست که بر زمین سلطه یابد آدمیان و خدیان جلسه ای تشکیل دادند و تصمیم گرفتند که در آن سهمی که به خدایان و آدمیان می رسد را مشخص کنند.وظیفه تقسیم سهم بر گردن پرومته گذاشته شد که مورد اعتماد خدایان و آدمیان بود و پرومته به نفع آدمیان سهم را تقسیم کرد.زئوس برای غلبه بر خشم خود آتش حیات جاودانی را از آدمیان گرفت و آنها را به موجودات فناپذیری تبدیل کرد اما پرومته به جزیره لمنوس رفت و جرقه ای از آتش خدایان را در کوره آهنگری هفائیستوس خدای صنعت شعله ور بود دزدید و به آدمیان داد.بدین ترتیب ایشان را از خرد و دانش خدایان برخوردار کرد.زئوس که شاهد عثان پرومته بود و نقشه خود را خنثی دیده بود به هفائیستوس دستور داد که دختر زیبایی را بسازد و خدایان هر یک از زیور آلات خود را بر او آویختند  پاندورا جعبه ای داشت که بصورت ضرب امثل در آمد و اعلام شد که در آن داروی تمام دردها و بیماری ها وجود دارد.

در هر حال حسادت های زئوس بر نسل بشر ادامه یافت و خواست که وطوفانی بپا کند و نسل بشر را از بین ببرد در برخی از نوشته ها از این طوفان بعنوان طوفان نوح یاد می کنند پرومته که هوشیار بود به پسر خود اکالین دستور ساخت کشتی داد تا آنها سورا کشتی شوند و نسل بشررا نجات دهند و سرانجام کشتی آنها در کوهی بنام پارناس فرود آمد.

؟بلافاصله پس از فرود قربانی تقدیم زئوس کرد و زئوس نیز از نابود کردن بقیه فرزندان بشر چشم پوشی کرد اما زئوس خود را نسبت به پرومته حفظ کرد و بفرمان او هفائیستوس با کمک چند تن از خدایان پرومته را در زنجیر کردند ودر یکی از مرتفع ترین کوهای قفقاز به بند افکندند و به تخته سنگ عظیمی بستند.

god goddess greece  pandora4 347151856 std پرومته(جمشید)گناه آتش افروزی | تاریخ ما Tarikhema.ir
تصویر خیالی از پاندورا و جعبه سحر آمیزش
god goddess greece  sadeh4prometheus پرومته(جمشید)گناه آتش افروزی | تاریخ ما Tarikhema.ir
آیا بر اساس توضیحاتی که از پرومته ارائه شده پرومته نمی تواند پادشاه ایرانیان در شاهنامه که نخستین بار آتش افروخت و علم را به بشر آموخت باشد؟

زئوس عقابی را مامور کرد که هر روز صبح به آنجا برود و جگر پرومته رازجای خود بیرون بیاورد و آن را غذای روزانه خود کند و هر شب دوباره جگر پرومته به جای دوباره خود باز می گشت و صبح روز بعد شکنجه های طاقت فرسا از سر گرفته می شد اما پرومته شکنجه را تحمل می کرد و در عصیان خود باقی می ماند زیرا حاضر نبود برای نجات خود در برابر خدای خدایان زبان به تقاضا بگشاید.

god goddess greece  prometheus پرومته(جمشید)گناه آتش افروزی | تاریخ ما Tarikhema.ir

   هر بار که زئوس کسی را نزد او می فرستاد تا او را به اظهار عجز دعوت کند تا آزاد شود به

god goddess greece  pro1 پرومته(جمشید)گناه آتش افروزی | تاریخ ما Tarikhema.ir

زئوس فحش و ناسزا می فرستاد.زئوس می خواست پرومته را نابود کند اما پرومته رازی می دانست که به آینده زئوس مربوط می شد و این راز این بود که زئوس از تتیس صاحب فرزندی خواهد شد که او را از تاج و تخت فرمانروایی خواهد انداخت.

زئوس سر انجام را به کوههای قفقاز فرستاد و عقاب را از پای در آورد و پرومته را آزاد کرد و پرومته نیز راز را به او گفت و زئوس بناچار به تتیس اجازه داد که با یلناس که عاشق همدیگر بودند ازدواج کند.

god goddess greece  promethee enchaine par hephaistos sous les ordres de zeus پرومته(جمشید)گناه آتش افروزی | تاریخ ما Tarikhema.ir

 god goddess greece  1 1 1 پرومته(جمشید)گناه آتش افروزی | تاریخ ما Tarikhema.ir

اما زئوس پرومته را محکوم کرد تا زمانی که یکی از خدایان یا نیمه خدایان حاضر به تفویض زندگی جاودانه خود با او نشود در حلقه جاودانی ها راه نداشته باشد.بعد از مدتی که کیرون که یکی از نیمه خدایان بود و یکی از تیرهای زهراگین به او خورده بود و مجبور بود تا همیشه از درد به خود بپیچد حاضر شد زندگی جاودانی را به پرومته بدهد و به استقبال مرگ برود در این جا بود که قهرمان سرکش در جرگه جاودانی ها به المپ راه یافت.